
آيا بدون داشتن هدف مشخص ميتوان بر مشكلات چيره شد ؟
آيا ميدانيد 90درصد وقت بسياري از مديران صرف حل و فصل مشكلاتي ميشود كه تنها روي 10درصد ميزان بهره وري شركتهايشان تأثير دارد . آنها در بسياري از موارد آنقدر خود را درگير مشكلات روزمره كرده كه اهداف خود را فراموش ميكنند .
هرگاه فرصتي پيش آمده كه با مديران يك مكالمه داشته باشم و آنها هم احساس ميكنند كه يك گوش شنوا پيدا كرده اند ، ميبينم كه اغلب از مشكلاتشان سخن ميگويند و در موارد نادري درباره اهدافشان گفتگو ميكنند.
در جايي ميخواندم كه يك شركت به اين اشتباه خود پي برده بوده و در پاسخ به اين مشكل سعي كردند كلمه "مشكل" را از دايره لغات مديران خود حذف كنند و همكاران آنها بجاي استفاده از كلمه مشكلات از كلمه "فرصتها" استفاده ميكردند . مثلاً ميگفتند « به فرصتي برخوردهايم كه حل آن براي ما بسيار دشوار است » و يا « ما با فرصتهاي حل نشدني ، محاصره شدهايم »
آنها درست است كه دايره لغات خود را تغيير دادهاند اما ابزاري براي رفع اين اشتباه مرگبار پيدا نكردند . آنها بيهوده با اين تغيير كلمات بازي ميكردند .
در اغلب شركتها هر چند هدفگذاري ، تقريباً در كليه زمينه ها انجام شده است و ليكن به آن بصورت صوري و در قالب و چارچوب يك الزام غير ضروري مينگرند و به جرأت ميتوان گفت فاقد تفکر استراتژيك هستند و يا شايد اساساً به ضرورت آن پي نبردهاند . مديران ما از آن جهت كه نسبت به مدت ماندگاري خود اطمينان ندارند ، اين بهانه و دستاويز را دارند كه نميتوان به امور زيربنايي و درازمدت پرداخت و همين بس كه مهارت و استعداد خود را در حل مشكلات روزمره بيازمايند و در صورتي كه كمي خوش شانس باشند ، چند صباحي بيشتر مديريت نمايند . براي محك زدن اين مطلب وضعيت راهبري صنعت در اين 30 ساله را نظارهگر باشيد . اكثر قريب به اتفاق صنايع از منظر بهرهوري و رشد در وضعيت ناپايداري هستند ، برخي از آنها ورشكست شده ( مانند صنايع نساجي ) ، برخي با حمايتهاي موقتي سرپا هستند و بعضي ديگر غرق در مشكلات روزمره دست و پا ميزنند .
ما نبايد با فرو رفتن در مشكلات در مقابله با اين وضعيت ، انرژي خود را هدر دهيم . بسياري از ما در اين شرايط مثل يك شناگر ناشي عمل مينمائيم . اگر شما يك شناگر را در يك قايق بگذاريد و او را از ساحل دور كنيد و سپس او را در درون آب پرت كنيد چكار ميكند ؟ بطور مسلم او سعي ميكند شنا كند اما از ترس به جاي شنا كردن با آب ميجنگد ، هر چقدر خود را به اين طرف و آن طرف ميزند و بيشتر با آن ميجنگد ، زودتر انرژي خود را از دست ميدهد و بالاخره در آب غرق ميشود . اما يك شناگر حرفهاي را در نظر بگيريد ، خواهيد ديد كه او ابتدا آرام ميگيرد و روي آب شناور ميشود و براي نگهداشتن خود در آب از محيط و شرايط استفاده ميكند . سپس يك قسمت از ساحل را انتخاب كرده و بعد با يك سرعت مناسب ، هدف خود را در ساحل ، همواره جلوي نظرش قرار ميدهد و به آن طرف شنا ميكند .
در اغلب شركتها براي سال مالي پيشرو يك بودجه منظور مينمايند كه صرفاً چارچوب يك برنامه را دارد و فقط براي پاسخگويي به يك نياز در امور مالي شركت و از الزامات ورودي مجمع سالانه شركتها تهيه ميشود و پس از آن داراي هيچ كاربردي نيست و يا در كنار همين بودجه ، شركتهايي كه داراي گواهينامههاي كيفي بويژه TS هستند ، يك برنامه راهبردي و استراتژيك تهيه ميكنند و حتي شاخصهايي را براي رسيدن به اهداف كلان ، تعريف و هدفگذاري مينمايند اما دريغ از توجه جدي و واقعي به آن برنامه ها و شاخصها . تصور ميكنم سهامداران و صاحبان سرمايه هم توقع زيادي از مديران منصوب خود ندارند و گرنه بهترين و مؤثرترين معيار براي انتخاب و يا تداوم كار يك مدير اين است كه داراي چه برنامه و اهداف مشخصي است و در پايان دوره چگونه آنها را محقق كرده است و پيشرفتها و پسرفتهاي وي داراي چه دلايلي بوده است . ما در صورتي كه داراي هدف مشخصي باشيم ، تمام نيرو و امكانات و انرژيمان را صرف رسيدن به آن هدف مينمائيم در صورت نداشتن هدف ،انرژی خود پراکنده و هدر میدهیم .
اين مطلب نيازي به اثبات ندارد و همه در طول زندگي شخصي خود آن را بارها تجربه كردهايم . اما چرا آن را در زندگي كاري خود بكار نميبنديم . شايد به اين دليل كه كار و زحمت ميطلبد و تمركز روي هدف ، انرژي ميخواهد و ما عادت نداريم كه چگونه آن را متمركز و در جهت رسيدن به هدف بكار گيريم . وقتي ما هدف خود را مشخص كرده و برنامهاي براي نيل به آن تنظيم ميكنيم به عوامل مزاحمي برميخوريم كه ما را ميترساند و چون از قبل ما يك جواب مشخص براي آن داشتهايم به هم ميريزيم و خود را مغلوب احساس ميكنيم و اين فكر خطرناكي است كه تنها يك پاسخ صحيح براي كارها وجود دارد . در اين شرايط همه چيز و همه كس را مقصر ميدانيم و بدنبال راههايي براي توجيه اين عدم موفقيتها .
موفقيت يك مدير بستگي تام به اين مطلب دارد كه از يك مانع و يا يك محيط نامناسب به عنوان وسيلهاي براي رسيدن به يك هدف مطلوب استفاده كند نه اينكه از خود سؤال كند اگر شكست بخورم چه اتفاقي ميافتد ؟ اگر من نتوانم به ميزان سودي كه ميخواهم برسم چه بايد بكنم ؟
( ادامه دارد )
آيا ميدانيد 90درصد وقت بسياري از مديران صرف حل و فصل مشكلاتي ميشود كه تنها روي 10درصد ميزان بهره وري شركتهايشان تأثير دارد . آنها در بسياري از موارد آنقدر خود را درگير مشكلات روزمره كرده كه اهداف خود را فراموش ميكنند .
هرگاه فرصتي پيش آمده كه با مديران يك مكالمه داشته باشم و آنها هم احساس ميكنند كه يك گوش شنوا پيدا كرده اند ، ميبينم كه اغلب از مشكلاتشان سخن ميگويند و در موارد نادري درباره اهدافشان گفتگو ميكنند.
در جايي ميخواندم كه يك شركت به اين اشتباه خود پي برده بوده و در پاسخ به اين مشكل سعي كردند كلمه "مشكل" را از دايره لغات مديران خود حذف كنند و همكاران آنها بجاي استفاده از كلمه مشكلات از كلمه "فرصتها" استفاده ميكردند . مثلاً ميگفتند « به فرصتي برخوردهايم كه حل آن براي ما بسيار دشوار است » و يا « ما با فرصتهاي حل نشدني ، محاصره شدهايم »
آنها درست است كه دايره لغات خود را تغيير دادهاند اما ابزاري براي رفع اين اشتباه مرگبار پيدا نكردند . آنها بيهوده با اين تغيير كلمات بازي ميكردند .
در اغلب شركتها هر چند هدفگذاري ، تقريباً در كليه زمينه ها انجام شده است و ليكن به آن بصورت صوري و در قالب و چارچوب يك الزام غير ضروري مينگرند و به جرأت ميتوان گفت فاقد تفکر استراتژيك هستند و يا شايد اساساً به ضرورت آن پي نبردهاند . مديران ما از آن جهت كه نسبت به مدت ماندگاري خود اطمينان ندارند ، اين بهانه و دستاويز را دارند كه نميتوان به امور زيربنايي و درازمدت پرداخت و همين بس كه مهارت و استعداد خود را در حل مشكلات روزمره بيازمايند و در صورتي كه كمي خوش شانس باشند ، چند صباحي بيشتر مديريت نمايند . براي محك زدن اين مطلب وضعيت راهبري صنعت در اين 30 ساله را نظارهگر باشيد . اكثر قريب به اتفاق صنايع از منظر بهرهوري و رشد در وضعيت ناپايداري هستند ، برخي از آنها ورشكست شده ( مانند صنايع نساجي ) ، برخي با حمايتهاي موقتي سرپا هستند و بعضي ديگر غرق در مشكلات روزمره دست و پا ميزنند .
ما نبايد با فرو رفتن در مشكلات در مقابله با اين وضعيت ، انرژي خود را هدر دهيم . بسياري از ما در اين شرايط مثل يك شناگر ناشي عمل مينمائيم . اگر شما يك شناگر را در يك قايق بگذاريد و او را از ساحل دور كنيد و سپس او را در درون آب پرت كنيد چكار ميكند ؟ بطور مسلم او سعي ميكند شنا كند اما از ترس به جاي شنا كردن با آب ميجنگد ، هر چقدر خود را به اين طرف و آن طرف ميزند و بيشتر با آن ميجنگد ، زودتر انرژي خود را از دست ميدهد و بالاخره در آب غرق ميشود . اما يك شناگر حرفهاي را در نظر بگيريد ، خواهيد ديد كه او ابتدا آرام ميگيرد و روي آب شناور ميشود و براي نگهداشتن خود در آب از محيط و شرايط استفاده ميكند . سپس يك قسمت از ساحل را انتخاب كرده و بعد با يك سرعت مناسب ، هدف خود را در ساحل ، همواره جلوي نظرش قرار ميدهد و به آن طرف شنا ميكند .
در اغلب شركتها براي سال مالي پيشرو يك بودجه منظور مينمايند كه صرفاً چارچوب يك برنامه را دارد و فقط براي پاسخگويي به يك نياز در امور مالي شركت و از الزامات ورودي مجمع سالانه شركتها تهيه ميشود و پس از آن داراي هيچ كاربردي نيست و يا در كنار همين بودجه ، شركتهايي كه داراي گواهينامههاي كيفي بويژه TS هستند ، يك برنامه راهبردي و استراتژيك تهيه ميكنند و حتي شاخصهايي را براي رسيدن به اهداف كلان ، تعريف و هدفگذاري مينمايند اما دريغ از توجه جدي و واقعي به آن برنامه ها و شاخصها . تصور ميكنم سهامداران و صاحبان سرمايه هم توقع زيادي از مديران منصوب خود ندارند و گرنه بهترين و مؤثرترين معيار براي انتخاب و يا تداوم كار يك مدير اين است كه داراي چه برنامه و اهداف مشخصي است و در پايان دوره چگونه آنها را محقق كرده است و پيشرفتها و پسرفتهاي وي داراي چه دلايلي بوده است . ما در صورتي كه داراي هدف مشخصي باشيم ، تمام نيرو و امكانات و انرژيمان را صرف رسيدن به آن هدف مينمائيم در صورت نداشتن هدف ،انرژی خود پراکنده و هدر میدهیم .
اين مطلب نيازي به اثبات ندارد و همه در طول زندگي شخصي خود آن را بارها تجربه كردهايم . اما چرا آن را در زندگي كاري خود بكار نميبنديم . شايد به اين دليل كه كار و زحمت ميطلبد و تمركز روي هدف ، انرژي ميخواهد و ما عادت نداريم كه چگونه آن را متمركز و در جهت رسيدن به هدف بكار گيريم . وقتي ما هدف خود را مشخص كرده و برنامهاي براي نيل به آن تنظيم ميكنيم به عوامل مزاحمي برميخوريم كه ما را ميترساند و چون از قبل ما يك جواب مشخص براي آن داشتهايم به هم ميريزيم و خود را مغلوب احساس ميكنيم و اين فكر خطرناكي است كه تنها يك پاسخ صحيح براي كارها وجود دارد . در اين شرايط همه چيز و همه كس را مقصر ميدانيم و بدنبال راههايي براي توجيه اين عدم موفقيتها .
موفقيت يك مدير بستگي تام به اين مطلب دارد كه از يك مانع و يا يك محيط نامناسب به عنوان وسيلهاي براي رسيدن به يك هدف مطلوب استفاده كند نه اينكه از خود سؤال كند اگر شكست بخورم چه اتفاقي ميافتد ؟ اگر من نتوانم به ميزان سودي كه ميخواهم برسم چه بايد بكنم ؟
( ادامه دارد )